تبليغاتX
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران

قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران

یک کاسه محبت

 

 ایمان داشته باش که کوچکترین محبتها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشود

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:52  توسط   | 

عاشقی جرم نیست

 

يك نفر مست پيش مي آيد كوزه بر دست پيش مي آيد
عاشقي جرم نيست اي مردم اتفاق است پيش مي آيد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:32  توسط   | 

اشتباهی


صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره

-
سلام . کیه؟

-
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

-
نمیشه!

-
چرا؟

-
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

...

سکوت

...
عمو حسن نداریم!

-
چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

-
ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

-
چشم بابا!

...

...

چند دقیقه بعد

...

-
بابا جون گفتم.

-
خوب چی شد؟

-
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

-
خوب عمو حسن چی؟

-
عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!

-
استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟

-
نه!

-
ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:35  توسط   | 

نامه به خدا


کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.




نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت و از کلیسا فرار کرد

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:7  توسط   | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:59  توسط   | 



در نيم شبان عمر خويش ام، سخني بگو با من
زود آشناي دير يافته!
تا آن ستاره اگر تويي،
سپيده دمان را من
به دوري و ديري
نفرين كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:48  توسط   | 

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی است

من چه می دانستم

هيبت باد زمستانی هست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:8  توسط   | 

مردی به همسرش اين گونه نوشت:

عزيزم این ماه حقوقم را نمی توانم برايت بفرستم به جايش 100 بوسه برايت
فرستادم.

عشق تو

همسرش بعد از چند روز اينجوری جواب داد:

عزيزم از اينکه 100 بوس برام فرستادی نهايت تشکر را می کنم.ريز هزينه ها:

با شير فروش به 2 بوس به توافق رسيديم.

.با معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسيديم.

صاحب خانه هر روز می ايد و 2-3 بوس از من می گيرد.
با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسيديم بنابرين من آيتم های ديگری به او
دادم.

نگران من نباش…هنوز 35 بوس ديگر برايم باقی مانده که اميدوارم بتونم تا آخر اين
ماه با اون سر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:6  توسط   | 

هر کی اسم این فیلم و می دونه بگه دارم دیونه می شم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:33  توسط   | 

اگر کوسه ها آدم بودند



دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي "كي " پرسيد اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر

مي شدند؟ اقاي كي گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند؛ توي دريا براي ماهي ها جعبه هاي محكمي

مي ساختند همه جور خوراكي توي آن مي گذاشتند مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد هواي ِ بهداشت

ماهي هاي كوچولو را هم داشتند براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد گاه گاه مهماني هاي بزرگ بر پا

مي كردند چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است براي ماهي ها مدرسه مي ساختند و به

آنها ياد مي دادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلي ماهي ها اخلاق بود به آنها مي

قبولاندند، كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك

كوسه كند به ماهي هاي كوچولو ياد مي دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوري خود را براي يك

آينده زيبا مهيا كنند آينده ايي كه فقط از راه اطاعت به دست مي آيد اگر كوسه ها آدم بودند؛ در قلمروشان

البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه، تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند ته ِ دريا، نمايشنامه ايي روي

صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان، شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه مي رفتند

همراه نما، آهنگ هاي محسور كننده ايي هم مي نواختند كه بي اختيار ماهي هاي كوچولو را به طرف دهان

كوسه ها بكشاند در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت؛ :كه به ماهي ها مي آموخت "زندگي واقعي در

شكم كوسه ها آغاز مي شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط   | 


تو اخترک من که به آن کوچکی است

همين قدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی،

می توانی هر قدر دلت خواست

غروب آفتاب را تماشا کنی.

يک روز 43 بار غروب آفتاب را تماشا کردم.

خودت که می دانی:

وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی می برد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:27  توسط   | 

دستانم بوی گل می داد،به جرم کندن گل محکومم کردند. اما هیچکس فکر نکرد که شاید گلی کاشته باشم.

ارنست چگوارا

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:49  توسط   | 


چراغ بياور


من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان ، چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم…
(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:39  توسط   | 

شوق ديروز و غمباد امروز

ديروزداشتم شبكه ها ي تلوزيون را عوض مي كردم كه اتفاقي برنامه دادگاه هاي اخير رو ديدم با اون اعتراف هاي مسخره وتوهم زا
 خيلي ناراحت شدم واسه خودم واسه راي اي كه دادم كه  اگه نمي دادم هيچ فرقي نداشت و اي كاش نمي دادم.
آخر شب داشتم اس ام اس هام رو نگاه مي كردم بيشتر دلم كباب شد تازه يادم افتاد كه چقدر شوق وذوق داشتيم و به هيچ جا نرسيد اس ام اس پشت اس ام اس  ، خبر پشت خبر، نظر سنجي پشت نظر سنجي ،اما ……….
توي اين همه اس ام اس يكي رو خيلي دوست دارم اونم اين جمله بود :‌من دغدغه دارم كه اينروزها درسرزميني زندگي مي كنم كه درآن دويدن ، سهم كساني است كه نمي رسند و رسيدن ، حق كساني است كه نمي دوند .
  يه اس ام اس رو يادمه كه به بعد از اولين مناظره سريع پخش شد و به حق درست بود اونم اين بود :‌شبي كه چشم هر عاقل سند بود يكي قانون جنگل را بلد بود ! ادب اين سو ، خرد اين سو ، درآن سو  خري جو خورده درحال لگد بود .
دربرابراين همه حقي كه خورده شد مسئول كيه؟اصلا مسئوليت تعريف شده ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:56  توسط   | 

 

آفتابگردان های دیوانه...

 

خورشید که غروب می کند تازه آفتابگردان های چشمانم این طرف و آن طرف دنبال نور می گردند.

نور سفیدی در دل سیاهی شب. و آن زمان رو به سوی مهتاب می کنند.

راست می گویند دیوانه که در ماه می نگرد دیوانه تر می شود.

این آفتابگردان ها هم دیگر فراموش کردند که اسمشان آفتابگردان است نه ماهگردان !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:57  توسط   |